تبلیغات
*** دنیای نابینایان*** - ............بیا بهتر ببینیم...............
*** دنیای نابینایان***
نابینایی ناتوانی نیست, بیا بهتر ببینیم

سلام دوستان

بعد از چند هفته دوباره دست به قلم یابهتر بگم، دست به کیبرد شدم که بنویسم.

نه آموزش ...نه خبرِ .... و نه معرفی نرم افزار...

این دفعه میخوام فقط درباره ی خودمون بنویسم [ما نابیناها[

من تصمیم گرفتم سری جدیدی از پستها رو با موضوع سخن دوست ایجاد کنم..

توی این پستها من صحبتهای افراد نابینا رو از زبون خودشون منتشر میکنم تا شما دوستای 

عزیزم بتونید بهتر با این دسته از هم نوعاتون آشنا بشید و رابطه برقرار کنید.

اولین سخن دوست...حرفای خودمه

 .

.

.

 حدود بیست سال قبل ..من توی عصر یکی از روزهای آخر بهار قدم به هستی گذاشتم.

مثل بقیه ی آدمها زندگی رو شروع کردم, راه افتادم و حرف زدن یاد گرفتم,

مثل بقیه با شادیها خندیدم و با ناراحتیها ناراحت شدم و مثل بقیه گریه رو

تجربه کردم.

همینطور چیزهای غیر عادی رو هم حس میکردم و من رو به فکر کردن وامیداشت.

من عادی بودم..... نه اینکه بعداً دچار ضعف بینایی شدم ..نه... من از همون اول زندگی اینطور

بودم.....ولی دلیلی نمی دیدم که احساس غیر عادی بودن کنم.

خونواده ی من هم مثل یه پسر بچه ی عادی با من برخورد میکردن و فکر میکنم

 این رفتار واقع بینانه ی اونا خیلی توی تربیت من نقش مثبتی . داشت

اما من مثل بقیه بزرگتر میشدم و کم کم واقعیتهای زندگی خودشون رو به من نشون میدادن

یه سال ..دو سال..سه سال گذشت...

چهار سالم بود که خونوادم تصمیم گرفتن من رو به مهد بفرستن تا بیشتر بین هم سن و

 سالای خودم باشم., منم از این بابت خوشحال بودم و توی مهد خیلی بهم خوش میگذشت

توی مهد با بچه ها خیلی کارای جالب و سرگرم کننده انجام میدادیم..

شعر میخوندیم, خمیر بازی میکردیم, با سازه ها و چینه ها شکلهای جالبی مثل

 خونه آدمک و ... میساختیم و همینطور نقاشی

گفتم نقاشی؟!؟

من همه ی کارها رو انجام میدادم ولی هیچوقت نقاشی رو تجربه نکرده بودم ،

یه روز منم خواستم مثل بچه های دیگه که توی مهد بودن و با یه دنیا ذوق ،

نقاشی میکشیدن و به هم نشون    ...میدادن

منم خواستم مثل اونا نقاشی بکشم ....میدونستم که باید با مداد این کار رو انجام بدم،

اما

.

.

 اماتو ی کیفم هرچی دنبال مداد گشتم پیدا نکردم... نمیدونستم چرا مادرم توی کیفم

 برام مداد نذاشته بود!!!

خانم مربی رو صدا زدم و بهش گفتم: من با چی نقاشی کنم؟

اونم بجای مداد یه خودکار داد دستم و گفت: بیا با این نقاشی کن.

من اون موقع نفهمیدم چرا به جای مداد بهم خودکار داد ولی بعدها که به اون

 روز فکر کردم به این تیجه رسیدم که اصلاً نقاشی کشیدن من براش اهمیت نداشت .

خودکار رو ازش گرفتم و توی دفتری که داشتم شروع به کشیدن کردم.

من همونطور که میکشیدم دفترم رو خوب نگاه میکردم تا ببینم توش چه خبرِه..... ولی هیچ

چیزی که قابل دیدن باشه توی اون دفتر نبود انگار که هیچ کاری نکردم

بیشتر سعی کردم ولی بازم انگار.....خبری نبود..

پیش خودم میگفتم یعنی بقیه از این کار چه لذتی میبرن؟که اینقدر ذوق میکنن!!!

چند دقیقه بعد مربی اومد بالای سرم و خودکار رو ازم گرفت, گفت نمیخواد نقاشی کنی

تو فقط داری دفترتو خط خطی میکنی،

من اصلاً نفهمیدم چی گفت, خط خطی میکنم؟؟!

من که داشتم برای خودم نقاشی

..میکشیدممثل بقیه!!! ..

آخه چرا خودکارو ازم گرفت؟؟؟

.

.

اون روز بعد از تموم شدن ساعت مهد, توی خونه از بابام پرسیدم:

 بابا چه طوری نقاشی میکشن؟ 

اون گفت: چه طور مگه؟

تمام جریان اون روز توی مهد رو براش تعریف کردم.. 

نمیدونم با پرسیدن این سؤال چه حسی بهش دست داد, فقط یادمه که موقع جواب دادن

 خیلی بهم ریخته بود.....

 بابام بهم گفت تو نمیتونی نقاشی کنی ............. چون چشمات نمیبینه..............

.

.

یعنی چی؟!!!؟چشمام نمیبینه.....من که نفهمیدم

.

.

این شروع ماجرا بود ...

 اون زمان از حرف بابام ناراحت نشدم،

آخه بچه بودم ..نمیدونستم ...اگه 

نمیدونستم اگه چشمم نباشه...خیلی چیزارو از دست میدم 

نمیدونستم بعضی وقتا باید کوچیک بشم ...یا باید سنگینی نگاه های  آدما رو تا آخر عمر

همه جادنبال خودم بکشونم ..نمیدونستم که خیلی کسا ،که من بودنشون رو احساس

میکنم ،اما چون... من اونا رو نمیبینم اونا هم منو ندیده میگیرن

 و بی تفاوت از کنارم رد میشن   .

نمیدونستم که کم کم همه دوستامو از دست میدم و خودم میمونمو خودمو ..خودم

آخه

آخه

آخه نمیدونم چرا؟

همه میگن خواست اونه....

همونی که نه از من سوال کرد.... نه از تو

پس فرق منو تو چیه؟؟؟

که تو خواستی ...اما من نه؟؟؟  

 کاش میدونستین که همه نابیناها مثل بقیه انسانن, با تمام خصوصیات فکری, روحی و

هرچیزایی که بقیه دارن..

به نظر شما چرا اکثر مردم دید خوبی درباره ی نابیناها ندارن؟

چرا بیشتر مردم نابیناها رو افرادی کم توان و مستحق ترحم میدونن؟

چرا و هزاران چرای دیگه که برای من .... هزاران بار مطرح شده

اما........ دریغ از یک .......جواب !!!!

فکر نمیکنید وقت اون رسیده که به کلام سهراب گوش کنید و باورهای واقع بینانه ای نسبت به

این دسته ازهم نوعهای خودتون داشته باشید...؟؟

چشمها را باید شست ...

جور دیگر باید دید ...





طبقه بندی: سخن دوست، 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 توسط احسان
()یادگاری
من و هدفم

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسنده

موضوعات

[ نظر سنجی شما ]

دوستان دنیای ما

صفحات جانبی

آمار دنیای ما


برای حمایت از ما و دریافت اطلاعات بیشتر بر روی تبلیغات زیر کلیک نمایید